زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

جشن تولد

1394/4/31 18:28
نویسنده : هستی مامی
287 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر یکساله من

بالاخره الان وقت کردم بیام و برات بنویسم

ما روز یک شنبه 28 تیرماه ساعت 5 و نیم بعد از ظهر برات یه جشن کوچیک گرفتیم...یعنی فقط خودامون بودیم...مادر جون و دایی جونی ها و خاله اعظم جون... مادر بزرگ و بابا بزرگ و عمو جون و عمه جون و البته ننه جون

خاله اطهر جون در کمال ناباوری روز جمعه راهی مسافرت شد و تو جشنمون حضور نداشت

از اونجایی که الان خونه بابابزرگم و کامپیوترشون فتوشاپ نداره و حجم عکسات زیاده عکسا باشه انشا الله بعد کم کردن حجمش میزارم برات

جشن خوبی بود جای همگی خالی بود فقط آخرش صورت دخترم خورد به میز و خونی شد که اونم عکسش رو میزارم انشا الله

 

فعلا بایبای بای

 

بعدا نوشت:عکسا در ادامه مطلبچشمک

 

حالا عکسا:

اینی که میبینین کلاهمه که یه ثانیه هم سرم نذاشتم:

کلاه

 

اینم کیکم وقتی که مامانی شمعا رو روش گذاشت:

کیک

 

اینا هم قبل شروع جشن :

اونقد این موتور رو دوست دارمممممممممم که نگو اصلا هم نمیترسم خودم میشینم خودمو میگیرم که نیفتم

زهراگلی

 

موتور

 

اینم منم تو دستم یه تیکه بادکنک بود که ترکیده بود ...یعنی کلا از 12 بادکنک فقط 4 تا سالم موند برای تولدم

زهرا

 

اینم منم و فاطمه دختر عمه ام:

 

زهرا و فاطمه

 

اینجا میخواد منو بوس کنه ولی من نمیزارم

زهرا و فاطمه

 

که بالاخره اینجا موفق شد

فاطمه

 

خب بالاخره کیکمو آوردن و شمعاشو روشن کردنعینک

کیک

 

از اونجایی که فوت کردن یاد نداشتم مامانم شمعا رو فوت کرد  و با هم کیک رو بریدیم

بریدن

 

 

بعدش ولی یه اتفاق بد افتاد

بادکنکای سالم رو به من و فاطمه دادن که باهاشون بازی کنیم ولی من بادکنکم رو بغلم کردم و اون طرف دیگه بادکنک رو میز بود هی من بادکنک رو تکون میدادم

 

...اونم ترکید و من با صورت افتادم رو میز و ...

این شد عاقبتم گریه

همین اتفاق باعث شد که یادمون بره همه با هم عکس یادگاری بگیریمغمگین

 

 

 

 

بعدش هم بابا جونم منو بغل کرد

 

 نیکا جونمم اومد بغلم که ساکت شدمبغل

 

اینم جای زخمم :

بزرگ شم یادم میره بعععععععععععلهراضی

 

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (3)

مامان عفیفه
8 مرداد 94 18:42
ماشاءالله به دخمل طلایی مبارکت باشه اشکال نداره زود خوب میشی
هستی مامی
پاسخ
ممنون خاله خوب شدم دیگه
مامان راحیل و بابا مهدی
15 مرداد 94 1:25
تولدت مبارک عزیزم ان شاالله تولد120 سالگیت، تولد یک سالگی دختره منم دقیقا همزمان با تولد شما 28 تیر بود
هستی مامی
پاسخ
سلام خاله جون ممنونم تولد محیا جونی هم مبارککککککککککککککککککککک
مامان
5 شهریور 94 10:07
عزیزم تولدت مبارک شاد و سالم باشی
هستی مامی
پاسخ
ممنون خاله جون